طبق روايات، پيامبر فرموده بود: «لا تبرحوا هذا المكان فانا لا نزال غالبين ما ثبتّم فى مكانكم»(3). تا وقتى ايستادهايد، شما پيروزيد. وقتى كه مشكل پيدا شد و ميل به مال دنيا و غفلت از وظيفه و چشموهمچشمى در تكالب بر حطام دنيوى، بر احساس وظيفه و وجدان درونى و دينى فايق آمد، قضيه بعكس شد: «حتّى اذا فشلتم»(4)؛ اول سست شديد، «و تنازعتم فى الامر»(5)؛ به درگيرى ميان خودتان پرداختيد، «و عصيتم»(6)؛ پُستتان را ترك كرديد و آنجايى كه به شما گفته بودند باشيد و نگهبانى بدهيد، محل را رها كرديد؛ در نتيجه قضيه بعكس شد. «ذلك بانّ اللَّه لم يك مغيّرا نعمة انعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم»(7). اين، يك قانون است؛ مثل قانون جاذبه، مثل قوانين ديگر طبيعى و تاريخى.
خدا نعمت را برنمىگرداند؛ ما هستيم كه نعمت را برمىگردانيم
خدا نعمت را برنمىگرداند؛ ما هستيم كه با رفتار خودمان، با عقبگرد خودمان، با سوء تدبير خودمان دربارهى امور خويش، نعمت را برمىگردانيم.
لذا قرآن به ما ياد مىدهد كه از زيادهرويهايتان به آنچه در امر خودتان انجام دادهايد، استغفار كنيد؛ «ربّنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا»(8).
در جنگ اُحد قضيه برگشت؛ «من بعد ما اريكم ما تحبّون»(9). بعد از آن كه خداوند طليعهى پيروزى را نشان داده بود، اشتباه كردند. البته چون مؤمنند، چون يكباره دست نشستند، چون هدفها را دوست دارند، چون در ايمان به خدا صادقند، «ولقد عفا عنكم»(10)؛ خدا مىگذرد، يعنى جبران و كمك مىكند؛ «و اللَّه ذوفضل على المؤمنين»(11). اين، درس ماجراى اُحد است.
ادامه دارد ....
مقام معظم رهبري در ديدار كارگزاران نظام -1370/5/23 !!! خوب به تاريخ دقت كنيد !!!!
لينك: http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2478&q
شما چگونه مىخواهيد محبت و اطمينان مردم را جلب كنيد؟ مردم بايد به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسايل خودمان رفتيم، به فكر زندگى شخصى خودمان افتاديم، دنبال تجملات و تشريفاتمان رفتيم، در خرج كردن بيتالمال هيچ حدى براى خودمان قايل نشديم - مگر حدى كه دردسر قضايى درست بكند! - و هرچه توانستيم خرج كرديم، مگر اعتماد مردم باقى مىماند؟ مگر مردم كورند؟ ايرانيان هميشه جزو هوشيارترين ملتها بودهاند؛ امروز هم به بركت انقلاب از هوشيارترينهايند؛ از هوشيارها هم هوشيارترند. آقايان! مگر مردم نمىبينند كه ما چگونه زندگى مىكنيم؟
آن وقتى كه جوان حزباللهى ما به جهاد يا به سپاه يا به فلان وزارتخانه مىرفت و به او مىگفتند كه چهقدر حقوق مىخواهى، مىگفت اين حرفها چيست، مگر من براى حقوق آمدهام؟ اصرار مىكردند كه بالاخره زندگى خودت و زن و بچهات بايد بگردد؛ يك چيزى بگير. به نظر شما اينها افسانه است؟ به نظرم اگر شما برويد در دنيا اين را نقل كنيد، چنانچه كسى وضع چند سال قبل ما را نديده باشد، خواهد گفت كه افسانه است؛ ولى اين واقعيت است. اين رويداد، در همين ايران و در همين تهران و در همين وزارتخانههاى ما اتفاق افتاد؛ يكى، دو مورد هم نبود. نمايندهى مجلس وقتى اول بار به او حقوق دادند، خجالت كشيد حقوق را بگيرد! بعضى از دوستان ما در دورهى اول نمايندگى مجلس، شرمشان آمد و ننگشان كرد كه حقوق بگيرند! گفتند ما حقوق بگيريم؟!
نمىشود ما در زندگى مادّى بغلتيم و مردم به شكل يك اسوه به ما نگاه كنند
برادران! من و شما داريم از آن ذخيره مىخوريم؛ فراموش نكنيد، آن را مردم ديدند. نمىشود ما در زندگى مادّى مثل حيوان بچريم و بغلتيم و بخواهيم مردم به ما به شكل يك اسوه نگاه كنند؛ مردمى كه خيليشان از اوليات زندگى محرومند.
در اين راه، از خيلى چيزها بايد گذشت. نه فقط از شهوات حرام، از شهوات حلال نيز بايد گذشت. نمىگويم مثل پيامبر باشيم، نمىگويم مثل اميرالمؤمنين - كه شاگرد پيامبر بود - باشيم؛ كه انسان آن مطالب را كه مىخواند، تنش مىلرزد. اميرالمؤمنينى كه زهدش در زندگى و دنيا مَثَل ساير است و مسلمان و غيرمسلمان آن را مىدانند، دربارهى پيامبر مىگويد: «قد حقّر الدّنيا و صغّرها و اهون بها و هوّنها»(16)؛ دنيا را تحقير كرد - يعنى همين لذايذ و بهرهمنديها و برخورداريهاى دنيا را كوچك كرد - به آنها توهين كرد و سبكشان نمود.
در قُبا براى پيامبر آب آوردند و چيزى هم مثل عسل قاطى آن كردند. پيامبر فرمود: من اين را حرام نمىكنم، اما نمىخورم. اين دو، دو چيز است؛ يا آب يا عسل. آن را از ما نخواستهاند. اگر از من و شما بخواهند، پدرمان درآمده است! مگر ما مىتوانيم آنطور زندگى بكنيم؟ پيداست كه آن نفس قدسى ملكوتى، يك چيز ديگر است.
ادامه دارد...
باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشند، که با حق و عدالت موافق تر و با رضایت توده مردم هماهنگ تر است. چرا که خشم توده مردم، خشنودی خواص را بی اثر می سازد، اما ناخشنودی خاصان با رضایت عمومَ، جبران پذیر است... (فرمان امیرالمومنین(ع) به مالک اشتر)
چه رابطه قشنگی؟!!!
جاروب زن خانه، سپس میهمان طلب